مجوزها
logo-samandehi

دلنوشته های دختری که به عشق گرافیست شدن به شهری بزرگتر از محل زندگیش اومد

  • اشتراک گذاری:
8 مرداد 1397 1907 0 هویت بصری

یکساله که کارم نوشتنه، توی این مدت در مورد هر چیزی نوشتم به جز خودم؛ هیچ وقت نگفتم و ننوشتم و هیچکس نفهمید که به عنوان یه دختر که به عشق گرافیست شدن یک شبه تصمیم به رفتن گرفت و سر از شهری بزرگتر از محل زندگیش درآورد، چه راهی رو طی کردم و چه چیزایی بدست آوردم و چه چیزایی رو از دست دادم. امروز میخوام برخلاف بقیه نوشته هام که یکساله در وبلاگ ظریف گرافیک میخونین، کمی باهاتون راحت تر حرف بزنم و یکسال گذشته ی خودمو مرور کنم و از سختی ها و موفقیت و شکست های این مدت بگم.

یه روز گرم تابستون که کم کم حال و هوای پاییز احساس میشد و فقط 15 روز تا شروع فصل جدید فاصله بود، با یه چمدون امید و آرزو و به عشق طراحی و ورود به دنیای پر از رنگ و زیبایی گرافیک، وارد دنیای دیگه ای شدم و زندگی یه روی دیگه از خودش رو بهم نشون داد. در ابتدای راه و اومدن از یه شهر کوچیک به شهر بزرگتر، بزرگترین مشکل و دغدغه م پیدا کردن یه جای امن بود که بتونم شبا رو بدون ترس به صبح برسونم. پیدا کردن خونه اونم در ظرف چند روز برای من یه کار غیرممکن بود و برای همین تصمیم گرفتم یه مدت رو در سوئیت و خوابگاه سپری کنم. چند روزی که در ابتدای راه قرار بود در خوابگاه سپری بشه، با یه چشم بهم زدن تبدیل شد به 10 ماه!!

10 ماه از بهترین روزهای عمرم رو به عشق رسیدن به هدفم در جایی سپری کردم که یه زمانی زندگی در اون شرایط حتی تصورش هم برام سخت بود. در این مدت اجازه ندادم که حتی افراد خانواده م متوجه بشن که چه روزایی رو دارم پشت سر میزارم و الانم قصد ندارم وارد جزئیات بشم. فقط اینو بگم تنها به این امید که بتونم روی پای خودم بایستم و به اهدافی که توی ذهنم ترسیم کرده بودم برسم، زندگی با آدمایی که دنیا و فرهنگشون از زمین تا آسمون با من فاصله داشت رو به جون خریدم.

اگه بخوام خیلی خوشبینانه به دانشم در بدو ورود به این راه نمره بدم، 5 از 100 بود و واسه همین تصمیم گرفتم برای کسب درآمد و البته راه یافتن به کاری که دوست داشتم، در واحد تولید محتوای یه شرکت خصوصی مشغول به کار بشم. قرار بود فقط یه مدت کوتاه در این بخش باشم و به مرور به واحد گرافیک راه پیدا کنم. یک ماه گذشت، دو ماه، سه، چهار....نشد که نشد. 9 ساعت کار در روز توان برای آدم نمیزاره، اما با این وجود بعد کار با تمام خستگی و نداشتن شرایطی که بتونم در سکوت یه استراحت کوتاه داشته باشم، چند ساعت بعد کار مشغول شدم به یادگیری طراحی و فتوشاپ. خب! ابزارها رو یاد گرفتم و با نگاه کردن به یه طرح میدونم چه داستانی پشتش پنهانه، اما کجا استفاده کنم؟ بدون تجربه و کار در محیط واقعی و انجام دادن پروژه های هر چند کوچیک که نمیشه چیزی یاد گرفت. با این ساعت کاری و با داشتن مدیری که حتی جرأت یک کلمه صحبت کردن در مورد کار خودم رو باهاش نداشتم، چه برسه به اینکه بخوام درخواست رفتن به واحد گرافیک رو بدم، باعث شد صبر کنم به امید روزی که بشه. زندگی و کار من در این مدت بهم یاد داد صبر کردن یعنی فاصله گرفتن از خواسته ها و آمال و آرزوهات و این سرآغاز اشتباه و تغییر مسیر بود.

بعد از 11 ماه کار در یه شرکت بزرگ، حالا یه نیروی تقریبا متخصص شدم در تولید محتوا که نوشتن رو واسم آسون ترین کار دنیا کرده و در این زمینه حرفی برای گفتن دارم. دختری که قرار بود بشه گرافیست و انتظار داشت بعد از یکسال کار وارد این حوزه شده باشه، اشتباها محتوا نویس شد. میدونین زندگی من در این یکسال شبیه چی بود؟ هر بار که تک تک روزهامو توی ذهن و در خلوتم مرور میکنم، یاد یه فیلم از مهران مدیری میوفتم! دقیق یادم نیست اسمش چی بود ولی یادمه یه دیالوگ جالب و به یاد موندنی داشت. توی دادگاه بود که گفت "من اشتباهی بودم!!" منم دقیقا اشتباهی بودم، من اصلا نمیخواستم نویسنده بشم و یادمه در همون روزای اول شروع کارم میگفتم تصور اینکه حتی شش ماه دیگه در این بخش کار کنم، داره دیوونه م میکنه، اما انگار خدا آدما رو طوری آفریده که به این راحتی ها دیوونه نمیشه و انعطاف پذیره.

خب! چاره چیه و حالا باید ادامه ی راه رو چطور پیش برد؟ میشه پا پس کشید؟ میشه پا روی تمام زحمات و سختی هایی که این مدت تحمل کردی گذاشت؟ توان اینو داری که برگردی خونه و بگی اشتباه کردم؟ آیا واقعا راهت اشتباه بود؟ یعنی این مدت هیچ چیزی بدست نیاوردی؟ این یه طرف قضیه بود و بزارین در ادامه یجور دیگه و از یه نگاه دیگه به ماجرا نگاه کنیم.

من وارد این راه شدم که گرافیست بشم و برندی که واسش زحمت کشیدیم رو به یه جایگاه خوب، نه ببخشید، عااالی برسونیم. برای رسیدن به این هدف باید گام به گام و برنامه ریزی شده پیش میرفتیم. برای دختری که هیچ دانشی از دنیای گرافیک نداره و فقط بلده که فتوشاپ چیه و کار با چند تا ابزار رو بلده، پیدا کردن کار کمی که چه عرض کنم، خیلی خیلی سخته. در نتیجه از داشته ها باید استفاده کرد و با توجه به اینکه ذوق نوشتن داشتم، وارد بخش تولید محتوا شدم. کار در این بخش سختی های خاص خودش رو داشت و واقعا تلاش کردم تا تونستم به جایگاه تقریبا ایده آلی دست پیدا کنم. اما شرایط کاریم خیلی تغییر کرد و با توجه به اینکه جایگزین دیگه ای در شرکت نداشتم، در نتیجه نمیشد وارد واحد گرافیک بشم و به اجبار و ناخواسته در این واحد موندم و یه چیزی به نام حسرت تمام روز و شبام رو پر کرد و هر روز بیشتر از روز قبل یه خلأ رو در زندگیم احساس میکنم و آینده ای نامعلوم جلوی چشمام رژه میره. حالا رسیدم به مرحله ای که باید به خیلی ها جواب پس بدم. میخوای چیکار کنی؟ قراره تا آخر با همین حقوق و همین سِمت پیش بری؟ راهی که انتخاب کردی ارزشش رو داشت؟ اصلا شغلت چیه؟ پس گرافیک چیشد؟ برای رسیدن به این جایگاه بود که به تمام دلبستگی هات پشت پا زدی؟ و هزاران سوال دیگه که مدام تکرار میشن...

باید محکم بود، باید همیشه خدایی که تا امروز همراهت بوده رو در کنارت احساس کنی تا بتونی به جایگاهی که میخوای دست پیدا کنی. باید مثل آب زلال و پاک همیشه در مسیر زندگی در جریان باشی و حتی یک لحظه از حرکت متوقف نشی. و من به عنوان دختری که قرار بود گرافیست بشه و تغییر مسیر داد، با تلاشی بیشتر فکرهای بزرگتری در سر دارم که باید محکم تر از قبل با تیمی که همیشه همراهم بودن پیش برم تا برسم و برسیم به اهدافمون. هدفمند و با برنامه و با انرژی...

اما یه حرف دارم برای دختری که مثل من یروز تصمیم میگیره روی پای خودش بایسته و زندگی تنها و دور از خانواده رو انتخاب میکنه، ما در دنیایی زندگی میکنیم که بیش از 90 درصد آدما معنی سکوت رو درک نمی کنن و حرف نزدن رو دلیل بر نداستن میدونن. پس حرف بزن و چیزی به نام دل مهربون رو سعی کن از زندگیت بزاری کنار، چون اینجا زمینِ و برای رسیدن به موفقیت باید محکم، کم توقع و گاهی سنگدل بود...

به امید روزهایی روشن برای تمام دختران سرزمینم که باید یه مرد باشن با قالب زنانه...

نظرات (0)

تو چی فکر می کنی؟

ارسال